Skip to content

سیگار

January 16, 2013

شخص مذکور پس از فوت پدر، سیگار بدست شد.‏

حسی که هیچ وقت فکر نمی کرد تجربه اش کند ، با آن نفرت تاریخی اش از سیگار، و قضاوت کردن سیگاری ها و …‏

باورش نمی شد که یک شبه سیگاری شد، رفت در اتاق پدر، در کمد پدر و بسته مارلبرو قرمز را نگاه کرد…خیره شد، ساعت ها…‏

باورش نمی شد اون نیاز وحشتناک که در روح و سر و دست و فکر و مغز و … احساس می کرد

که  یک سیگار بگیراند

دو سه بار فندک زد روشنش کرد، همچنان که فندک روشن بود یک پک عمیق

پاکت و فندک را گذاشت سمت راست

دست  چپ با سیگاری بین نوک انگشتان وسط و سبابه روی گونه چپ

کف دست زیر چانه

فکر فکر فکر خاطره

بابا سیگار نکش، ” تو 10 دقیقه نفس نکش”‏

پک بعدی

دست چپ رد شده از روی دست راست

دست ها ضربدر شده روی زانو

نگاه به زمین

سکوت سکوت

خاطره

نگاه به زمین ،یک پک جانانه، گویی که کل وجود سیگار و به درون کشید

جوری که با سیگار دود شد، محو شد در گذشته دور

گذشته پر از دود سیگار

به خودش آمد

تا  فیلتر خاکستر شده بود

انداخت زیر پا لهش کرد

دست ها را  در هم قفل کرد و قوز کرده آرنج ها را  گذاشت روی زانوها

دور از همه جا  جوری نگاه می کردکه انگار هیچ دنیایی دورو برش نیست

انگار که دیگر هیچ چیز وجود ندارد جز خودش و خاطرات و دود سیگار پدر

نگاهی که به هیچ جا نبود

نگاهی که هیچ چیز نمی دید به جز نصویر پدر سیگار به دست

باز به خودش آمد و دید همچنان به بسته ی باز نشده ی سیگار خیره شده

و با تمام وجود درک کرد که تمام آن سال ها که گفت سیگار نکش

چقدر احمق بود ،  چقدر نمی فهمید

 سیگار فقط دود نیست

 فقط نیکوتین نیست

 خیلی عمیق تر از اینهاست

…عمیق

مثل وجود آدم های غصه دار

Advertisements

From → Uncategorized

Leave a Comment

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: