Skip to content

دعوا!‏

January 26, 2013

شغص مذکور دلش لک زده بود که دعوا کند، یک دعوای جانانه، اما با کسی که برایش مهم است، مثلا مخاطب خاص.

دعوا کنند حسابییی، ،مثلا یه عالمه چیز های کوچک در دل مذکور جمع شده باشد که برای ناراحت نکردن خاص به او نگفته باشد، بعد یهو همه این ها را بریزد بیرون، بعد خاص اول قبول نکند در صورتی در دلش دارد به خود می گوید :آخی طفلکی ببین چه بلاهایی سرش آوردم. بعد کم کم خاص قبول کند و کم کم شروع کند به آرام کردن مذکور

و یه عالمه از همین توجیه های الکی که تو اشتباه فهمیده ای و من منظورم چیز دیگر بود و و بله حق با توست  و بله قول می دهم دفعه آخر بود، و مذکور که باورش نمی شود خاص انقد باشعور است که انقد زود قبول کند و ته دلش انتظار داشته که دعوا حسابی بیشتر طول بشکد باز هم بگوید نه تو فلان کار را کردی و باز خاص بگوید

منکه‏رقبول کردم، تا اینکه دیگر مذکور خوشحال از سبک شدن ناگهانی و ناراحت و عذاب وجدان گرفته از منفجر شدن ناگهانی بخندد به روی خاص، و در دلش بگوید: این که انقدر ماهه من چطور تونستم از دستش ناراحت بشم و یا حتی چه طور تونستم بهش بگم که از دستش ناراحتم!ا،

.شخص مذکور خسته شده ار این که کسی نیست که انقدر برایش اهمیت داشته باشد که با هم دعوا کنند و یا انقدر برایش اهمیت داش باشه که بخواد حتی از چیز های کوچک هم ناراحت بشه

بله شخص مذکور یکی کسی را می خواهد که از دستش ناراحت شود و بعد دلش غنج برود برای اینکه طرف بیاید از دلش در بیاورد!‏،

Advertisements

From → Uncategorized

Leave a Comment

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: