Skip to content

!بالاخره درست میشه

دلم می خواست درست باشه همه چی!دلم می خواست یه خانواده خوشحال داشته باشم!مامانی که دوسم داشته باشه!بابایی که مامان و اذیت نکنه تا مامان مارو اذیت نکنه! بابای که وقتی 25 سالم شد نمیره!بابای که وقتی مرد حداقل بتونم راجع بهش با مامانم حرف بزنم!

یاورم نمی شه داره می شه 9 ماه از فوت بابام و من هنوز با این قضیه کنار نیومدم! چه جوری کنار بیام وقتی فقط به هفتش رسیدم، بعدم برگشتم تو این خراب شده و دیگه هیچ یادگاری هم ازش ندیدم!چه جوری کنار بیام وقتی دیگه نتونستم بشینم با کسی راجع بهش حرف بزنم، چه جوری کنار بیام …‏

Advertisements

sigh…

خسته و تنها نتشستم وسط اتاقم که هیچ جای دیگش جا نیست که بشینی!با یه شلوار و حتی حوصله نداشتم بلیزم و تنم کنم!‏

‏رنگم زرده  و یه جورایی دارم ضعف می کنم!

به جای نهار یه معجونی از صدف و گذاشتم تو فر و خوردم!‏

دارم کتاب آی ام اوکی یو آر اوکی می خونم!‏

فیلم سیلور لاینینگ بوک میبینم!‏

لانگ دیستنس رفتم تو رابطه با یکی و الان می فهمم چقدر مسخرس!‏

و  مامانم هم مثل همیشه دوستم نداره،ویزایی که براش اپلای کردم 8 روزه اومد!و فکر کنم الان به جای اینکه خوشحال باشه میره بچشو ببینه خوشحاله که ویزای مولتیپل اون انقد زود اومده ولی خانوم  فلانی ویزای سینگل گرفته!‏

از خودم و از زندگیم بدم میاد، الان میبینم که وقتی از بچگی درست بزرگ نشده باشی بزرگم که بشی همونی هستی که بودی!‏

خسته شدم از بس خودم مجبورم زندگی رو یاد بگیرم!‏

خسته شدم

خستم!‏

حسادت

ظاهر من خوبه، هیچ وقت از این لحاظ مشکلی نداشتم، به خاطر همین هیچ وقت اونقدر برام مهم نبود!ظاهر بقیم برام مهم نبود زیاد. ولی هیچ وقت نمی فهمیدم دلیل دشمنیه خیلیا رو، دلیل اینکه دوستم ندارن، دلیل اینکه با این که من کاری باهاشون ندارم ولی اونا من و دوست ندارن و دلشون می خواد که خوشحال نباشم. فکر می کردم همین که من اذیتشون نمی کنم کافیه برای اینکه همه چیز بینمون خنثی باشه!‏

حالا می فهمم چرا، حالا می فهمم چرا من هیچ وقت به قیافه کسی حسودی نکردم و خیر همه رو خواستم،از زشت و خوشگل خواستم با همه خوب باشم!‏

کلا درسم اونقدرا خوب نبود و لی خوب قابل قبول بود، و همیشه هم به خودم می گفتم که اگه بخوام می تونم بهتر از این باشم، پس همچنان خوب بودم و خوبیه همه رو می خواستم و از موفقیت هاشون شاد می شدم!‏

ولی الان  تو کار پروژه فوقم به مشکل خوردم، و چیزی که بزرگترش می کنه اینکه خودم حوصله ندارم خیلی خودم و به آب و آتیش بزنم !

به جای اینکه بیام بشمارم مشکلاتی که پیش اومد تو این مدت، می گم منم کار نکردم، واقعا نکردم خوب، حالا به هر دلیلی، اصلا انقد مشکلات دیگه داشتم که یه تمرکز نمی کردم رو کارم!‏حالا اینکه می بینم انقد بی برنامم و همه کارهام و عقب میندازم، سعی نمی کنم به بهترین نحو انجامشون بدم و اینکه انگیزه ای برای بهتر بودن ندارم اذیتم می کنه! و حالا بعد این همه سال منم که دارم حسودی می کنم!

به اونایی که انگیزه دارن تو زندگیشون، که کاری که شروع می کنن و تموم می کنن! به اونایی که دانشگاه بهتر می خوان ، کار بهتر شهر بهتر، زندگی بهتر!‏

هنوزم خوشحال می شم از موفقیت 90 درصد آدمای دورو برم، ولی از موفقیت اونایی که این مدت اذیتم کردن خوشحال نمی شم!آره حالا منم که دارم حسودی می کنم، واین می سوزونتم که اونا فکر می کردن که من همه چی دارم تو زندگیم و خوشحالم پس باید حالم و بگیرن! و این جوری نیست!حالا با این که باز منم که دارم اذیت می شم !‏

سرزنش ها همش رو خودمه، و فکر نداشتن تواناییه که باعث حسودیم میشه!حالا می فهمم حس بقیه رو ، و حالا منم مثل اونام! شاید چیز بدی نباشه! اینکه حداقل این حس و بفهمی!‏

من و پریشانی و خواب

چند روز خواب بد می بینم، یعنی ذهن بیشعورم صبر کرد تا از دهن من بیاد بیرون که من کابوس نمی بینم و کابوس ببینه، اونم خیلی واقعی!‏

از وقتی تو یه کتاب راجع به خواب هایی که ناشی از تجربه های بد دوران بچگیه خوندم خوابام شدن ترسایی که دارم!‏

اول که حس کردم یکی بالشت و از زیر سرم برداشت و گذاشت روی سرم!‏مثل همون دفعه ای که با داداشم دعوا می کردیم و بالشت و گذاشت رو صورتم و نشست روش!‏

 .و حالا هم هی خواب بابام و می بینم، خواب رفتن و.

دو شبه خواب میبینم توی ایرانم و باید برگردم،دیرم  شده و به پروازم ممکنه نرسم و کسی اهمیتی بهم نمیده!‏بابام و دیدم، و چقدر دردناکه که می دونم آخرین باریه که میبینمش!ولی بازم می دونم که چاره ای نیست و باید برم!

شب اول حتی بابام هم گفت من نمی تونم کاری برات بکنم، آخر یه غریبه داشت من و می رسوند فرودگاه!‏

دیشب هم بابام مریض بود توی خواب،من باید می رفتم و وسایلم دور خونه ول بود، فقط رفتم ببوسمش و برم!‏می دونستم که نیست دیگه، دلم ریش می شد از اینکه مریضه!‏

خیلی دلم براش تنگ شده،

(این قسمت پر شد از گریه)

باید تا عمق احساساتم برم تا بتونم باهاشون روبرو بشم و نذارم دیگه زندگیم و زیر و رو کنن از این به بعد، و خوب روبرو شدن  باهاشون می تونه تا این حد دردناک باشه، ولی اگه برای خلاص شدن از دستشون لازمه مجبورم بکنم این کارو!‏

یکی از احساساتی که توی خوابمم اومد این بود که بابام دوسم داشت ولی هوا مونداشت، مثل تو خوابم باید این احتمال و می دادم که ولم کنه!‏

ولی خیلی جاها هم هوامو داشت، خیلی جاها حتی اگه قرار هم نبود ازش کمک بخوام ولی تو دلم می گفتم بابام هست!‏

حالا باید برم و فکر کنم به همه اونجاهایی که بابام هوامو داشته تا این حسم برطرف بشه، بگم حداقل تا جایی که می تونست داشت،

 حداقل کلی جاها اگه کمکم نمی خواستی دلت به بودنش گرم بود!‏

حداقل بود…‏

اولین فرصت!‏

یه چیزی که تو زندگی یاد گرفتم اینکه باید هر کاری و که می دونی باید انجام بدی، در اولین فرصتی که می تونی تموم کنی، و از وقتی اینو فهمیدم ، همه کارامو بیشتر طول می دم تا بیشتر خودم و آزار بدم!

نمی دونم چرا خودم و راحت نمی کنم، نمی دونم چرا همیشه می خوام یه مشغله فکری مزخرف داشته باشم، کاری می تونم انجام بدم و نمی دم و همیشه فکرم درگیرشونه!

بله خداوند من رو خلق کرده برای آزار دادن خودم!‏

Pain!

God instructs the heart, not by ideas but by pains and contradictions.

De Caussade

Amour!

خیلی بده که فیلم به این دردناکی رو به این خوبی بسازن…‏

درد کشیدم، نمی تونستم حتی نزدیک به اون حس بشم، حتی از فکر بهش ترسیدم!‏

شب توی خواب سوار آسانسور شدم، نمی رسیدم، بیرون رو نگاه کردم، آسانسور توی یه جاده می رفت و اون بیرون یکی از قشنگ ترین منظره هایی بود که در عمرم دیدم، آنسور من و برد به یه خونه، می دونستم اگه به اینجا آورده شدم حتما به دلیلی داره..‏

گشتم دنبال نشونه ها، کم کم دیدم برام اون خونه آشناس، مثل اینکه مدت ها پیش اونجا بودم،‏

گشتم باز دنبال نشونه ها چون می دونستم که یه چیزی پیدا می کنم!پیدا کردم، یه آپارتمان خالی.یه آپارتمانی که دیگه زندگی توش نبود، کم کم باز همه چی آشنا میومد برام!گشتم توی آپارتمان، و دیدم یه نفر که دیگه اونجا نیست منتظر اومدنم بوده، و برام یه نقاشی جا گذاشته از خودش، نمی دونم چرا با دیدن نقاشی که برای من گذاشته بود فهمیدم که رفته و دیگه نمیاد!‏

دردناک بود که می دونستم دیگه نمی بینمش! و اینکه زندگی براش به جایی رسید که بره و دیگه نیاد!‏

دلم برای خواهرم سفر کردم تنگ شد، خواهری فقط همون یه بار  و توی همون خواب دیدمش و هیچ وقت نداشتمش، خواهر نداشته ای که قبل از اومدن ترکم کرد!‏

یه فیلم خیلی باید تاثیر گذار باشه که شب خوابتو آشفته کنه!‏

چه دردی گرفتم از دیدن اون فیلم و چه دردی داره این زندگی که می دونیم به ممکنه به اونجا برسه، فقط امیدوارم که یه همچین عشقی رو تا اون موقع تجربه کرده باشیم!‏